تبليغاتX
منم بیتا
بسیار قصه ها که به پایان رسید و باز
غمگین کلاغ پیر ره آشیان نجست
اما هنوز در تک این شام می پرد
پرسان و پی کننده هر قصه از نخست
دل دل زنان ستاره خونین شامگاه
در ابر می چکید
سیمرغ ابرها
می رفت تا بمیرد در آشیان شب

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 11:33  توسط بیتا | 

تورا گم کرده ام امروز...

وحالا لحظه های من گرفتارسکوتی سرد وسنگینند.

وچشمانم که تا دیروزبه عشقت می درخشیدند،

نمی دانی چه غمگینند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 0:20  توسط بیتا | 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 17:21  توسط بیتا | 
شعری از اسی دلتا تقدیم به روح بزرگ ناصرخان حجازی

سفــــــــــر:

دلهره, بیم و غم و دلشوره

سفر آخرت اسطوره

گل مغرور و عزیز آبی

خشک شد در عطش و بی آبی

راستی کردبسی, صادق شد

عشق این جمعیت عاشق شد

تلخی کام و زبانش گاهی------میکِشانید به لبها آهی

باختهایش همه یکجا گُم شد---ساکن جان و دل مردم شد

او که از رنگ و ریا شاکی شد----مظهر راستی و پاکی شد

عاری از رسم و رهِ کرکسها------خَم نشد پیش کس و ناکسها

مردِ مطرود شده در قانون------کاندیدای بهشت است اکنون

روی دست و دل جمعیت رفت----فارغ از(رَدِ صلاحیت )رفت

خاطره ساز همه تاجیها----------خسته از مسلکِ (اخراجیها)

نور چشمِ همه آبی ها----------زخمیِ توطئه و لابی ها

حرف دل گفت بسی مردانه-------از غم مردمی و یارانه

دید تا رنگ و ریا عادت شد------رفت و ازما و شما راحت شد

تیزپروازِ سپهرِ نیلی-----------گوش بر نغمه اسرافیلی

آه, دنیا نگاهش شور است---پنجه مرگ بسی پُرزور است

قصهِ تلخِ حقیقت این است---دستِ بی رحمِ اجل گلچین است.

(اسی دلتا)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 20:39  توسط بیتا | 

 من تمنا کردم


 

که تو با من باشی


 

تو به من گفتی


 

                      -هرگز،هرگز


 

پاسخی سخت و درشت


 

و مرا غصه ی این


 

                      -هرگز


 

                               کشت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 22:12  توسط بیتا | 
همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهم دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند،که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 22:52  توسط بیتا | 
اِل کلاسیکو:( اسی دلتا)

( فری )نشسته بود ترک موتورم. خلاص کرده بودم. سرازیری دربند رو میومدیم پایین همینجوری. عجب باد خنکی میزد توی صورتمون. چه صفایی داشت آخر شبی. فری یه نمه حالش بهتر شده بود انگار.

   یه ذره حرف میزد, یه ذره ( داریوش) میخوند. یه ذره حرف میزد , یه ذره ( ستار) میخوند. صداش قشنگه فری.

حرفاشو یه خط در میون میشنیدم.صدای اگزوز, بلند بود لامصب. فقط وقتی با دست میزد پشتم, میفهمیدم داره سوال میکنه, منم بدون اینکه بفهمم چی میگه, میگفتم آره!!.....

یه ساعت پیش بود که اون بالا روی تخت قهوه خونه, دیزی رو زده بودیم تو رگ. فری عشق دیزیهای اینجا رو داره.بعدش قلیون رو کشید سمت خودش. چند تا پک که زد , سرش سنگین شد, مثل اون دفعه.

سرش که داغ میشه, فکش گرم میشه. شروع کرد از همه چی حرف زدن. از وقتی حالش بد شده, خیلی حرف میزنه طفلکی. واسه همین کسی دیگه حوصلشو نداره . بهش گفته بودم, گوش مجانی خواستی, خودم نوکرتم. آخه فری رفیقمه. دبستان, راهنمایی, دبیرستان. فقط سال اول که رفت دانشگاه, منم رفتم سربازی. اونجا از همدیگه جدا شدیم. چقدر دلمون تنگ میشد واسه همدیگه.کره خر عاشق شده بود توی دانشگاه. توی نامه نوشته بود. همون روزا بود که دختره , سیگاری بار زده بود و داده بود دستش , اولین بار توی رودهن.........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 21:52  توسط بیتا | 

سنگها می مانند؛

این شب وَهم آلود, این شب پرحسرت

این شبِ بی شب بو, این شب پر وحشت

نه نوای رویش, نه شمیم باران

نه صدایی زنده, نه چراغی تابان

شاخه ها بی حرکت, ابرها بی برکت, بادها مینالند

 

تو در این خاموشی, قصه ها می گویی

 روزنی از خورشید, دم به دم می جویی

تو به من می گویی, از طلوع فردا

از گُذر, از رفتن, از اُفول یلدا

تو به من میگویی, قصهً شیرین را

آتش فرهاد و نغمهً دیرین را

منِ زخمی اما خسته از تکرارم

حرفهایت را چون, قصه می پندارم

من کنون می بینم در دل تاریکی

در تنِ یخبندان, در همین نزدیکی

در میان دستم, در تبِ آغوشم

روبروی چشمم, در کنار گوشم

یاسها می خشکند, بادها می نالند

 

تو به من می گویی, از مرامِ خورشید

از گُذارِ حسرت, از عبور تردید

تو به من می گویی, قصهً گرما را

قصه از تابیدن از حدیثِ امید

باز من می بینم, که در این ظلمت گاه

در شبِ بی نغمه, در سرایِ بی ماه

چهره ها می گیرند, سایه ها می میرند, بادها می نالند

 

باز تو میگویی, بادها می خوابند

خاطره می روید, یادها می مانند

تو به من می گویی, که سحر می آید, که خدا می خواند

تیرگی می خشکد, روشنی می ماند.

 

از کلامت اِنگار, شکِ من می میرد

این تنِ بی جانم, جانَکی می گیرد

در دلم می تابد, شعلهًِ ملموسی

در شبم می روید , شاخهً فانوسی

از دل من گویی, قصد رفتن دارد

نغمهَ جانسوزی, مرغکِ محبوسی

در حبابِ اشکم, پرتوی می بینم

چشم من می خندد, قلبِ من می لرزد

می شکافد از هم, انجمادِ روحم

از میانِ پلکم قطره ای می لغزد

حالِ من خوشحالی, چشم را می بندم

با خودم می گویم, که سَحر هم آمد, جرعه ای می خندم

 

در همان حالم که, زوزه ای می آید

دست خشکِ سرما بر رُخم می ساید

باز در می یابم که شبم غمگین است

این شبِ بی اَختر, این شبِ بی شب بو, قدمش سنگین است

 

می گشایم از هم, دیدهً غمبارم

نه مرا نوری هست, نه نگار و یارم

دلِ من پاخورده در هجومِ تردید

در شبِ بی رویا, در شبِ بی امید

همچنان تاریک است, این شبِ یلدایم

راه می پیماید, شبِ بی فردایم

نه چراغی روشن, نه گُسیلِ یاران

نه طلوعِ سبزه, نه شمیمِ باران

نه سَحر می آید, نه خدا می خواند

دردِ من را انگار, آسمان تیره , یک به یک می داند

تو دگر خاموشی, تو دگر لب بستی

باز من می بینم؛

 برگها می ریزند, سنگها می مانند

 چشمها می خشکند, بادها می نالند.

 

  (  اسی دلتا  )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 21:49  توسط بیتا | 

      من ایستاده ام مانند تک درخت سر کوچه
      با شاخه هایی از آغوش
      با برگ هایی از بوسه
      با ساعت غرورم اما
      من ایستاده ام با شاخه هایی از تابستان
      با برگ هایی از پاییز
      هنگام شعله ور شدن من هنگام شعله ور شدن توست
      ها... چشم ها را می بندم
      ها... گوش ها را می گیرم
      با ساعت مشامم - اینک - وقت عبور عطر تن توست
      _
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 22:7  توسط بیتا | 

من امشب شعر چشمان شما را مي سرايم باز

چقدر از دست چشمان شما كام زمين تلخ است.

پريشب پيش "بابا" رفته بودم من

دلش خون بود؛

دو چشمش مثل چشمان شما شرمنده البرز و كارون بود.

پريشب مادرم كابل

تمام گيسوانش را به دستش كند و در درياي "هامون" ريخت

خودش ديوانه آسا, سر برهنه

خويش را انداخت؛

ميان موجهاي ياغي "هلمند"........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 12:43  توسط بیتا | 

چندان فرو باريد برف جامد ايام

كز حجم سردش: موي من رنگ زمستان يافت

اكنون نمي دانم كه باران كدامين روز

اين رنگ برفين را تواند شست.

 

شب, ديدگانم را چنان از تيرگي انباشت

كاين چشمه هاي روشن از بنياد خشكيدند

اكنون نمي دانم كه چون خورشيد بر خيزد,

تصوير او را در كدامين چشمه بايد جست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 23:3  توسط بیتا | 

سه قطعه کوتاه از اسی دلتا:

برخاکِ دلم دانهء شک میرویـد 

میرویـد وقصه از عدم میگویـد

در کوچهء جستجو دل ِخونینم  

می پویـد و دربِ بسته را می جویـد

--------------------------------------------------

برپای زمان طناب و بند است انگار

زنجیر شب ستم بلند است انگار

 دارم به سَرم هوای رفتن امــا

بر پایِ گذار من کمند است انگار

--------------------------------------------------

در کـورهء تــب دارِ زمان میسوزم

میسوزم و جان و لب به هم میدوزم

دلخون شدن و حسرتِ در جا ماندن

شد پیشهء امشب و غمِ دیــروزم

                         ( اسـی دلـتا)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 21:5  توسط بیتا | 

یک شعر زیبای دیگر از وبلاگ اسی دلتا:

تـــــــــَـب:

می بَرندم نگران/می بَرندم سرِ دست/

 می بَرندم منِ حیران شده را/

منِ ویران شده را/

 منِ ویران شده از بیمِ شکست/

منِ حیران شده از وسعت این ویرانی/

تب و سرگردانی/

 منِ آلوده به این بازیِ چِرک/

 که ندانم و نخواهم که بدانم، همه آن چیز که هست/

بر زمین پای ندارم گویی / من و رفتن، من و تارِ مویی./

نفسم سنگین شد،چشمهایم خیره/ دست وپایم بی حِس، رنگ و رویم تیره/

خنده آرند به ریشِ من و دلریشیِ من/ خنده آرند به این حیرت و حیرانیِ من /

 این جماعت که عمریست به اینجا  همه سرگردانند/ خودشان حیرانند/

 منِ سرگشته و سرگردان را، هر چه شد مینامند./.......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 13:8  توسط بیتا | 

پياده آمده بودم, پياده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره كه تهي بود, بسته خواهد شد

و در حوالي شب هاي عيد, همسايه

صداي گريه نخواهي شنيد, همسايه

همان غريبه كه قلك نداشت, خواهد رفت

و كودكي كه عروسك نداشت, خواهد رفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 12:55  توسط بیتا | 

تو هر غروب نظر مي كني به خانه من

دريغ! پنجره, خاموش و خانه تاريك است

هنوز ياد مرا پشت شيشه مي بيني

كه از تو دور, ولي با دل تو نزديك است

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 16:7  توسط بیتا | 
دل سجده جز بر آن خم ابرو نمی کند
زین قبله گه به جای دگر رو نمی کند
ای دل وفا مخواه تو ز خوبان که خوبرو
هرگز گلِ وفا به جهان رو نمی کند
...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 0:56  توسط بیتا | 

حرفهاي ما هنوز ناتمام

تا نگاه مي كني وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي

پيش از آنكه با خبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود

آي

اي دريغ و حسرت هميشگي

ناگهان چقدر زود دير مي شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 0:48  توسط بیتا | 
برخیزم و عزم باده ناب کنم   رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم
این عقل فضول پیشه را مشتی می  

بر روی زنم چنانکه در خواب کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 0:35  توسط بیتا | 

گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من

باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من

هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت

پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 0:20  توسط بیتا | 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 22:47  توسط بیتا | 
شعر ساقی از اسی دلتا :

با پوزش از روح بزرگوار اخوان ثالث:

( ساقـــــــی ) :

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت/ سرها سر به تو دارند/

به رخوتها, خماریها, زمانی شد که خو دارند/

گهی در آسمانها میکنند ره طِی/ گهی منزل به جو دارند/

نگه پیش دو پا را دید نتواند/

که دیده ,تار و تاریک است و ره باریک و پا, رنجور و لرزان است./

اگر صحبت زِ بی تابی و آهنگ دل تنگ است/

همه از فرط بیماری, خماری, شوق سوزان (کِراک) و جذبهء بنگ است./

بیا بگشای در ساقی/

منم من میهمان هر شبت, زار و خمارم/ بی قرارم,لحظه ها را می شمارم/

منم که می کِشم تلخک, چرا که از همه تلخی این دنیا کشیدم/

بهر یک دَم (نعشگی) رنج خماری را چشیدم./

من آن قربانیِ مظلوم دورانم/ من آن بازیچهء بازی دستان بزرگانم/

منم که در نبرد با سرنگ و شیشه, هر شب خاک و مغلوبم /

من آن زخمی دست نارفیقان و زغال ناب و مرغوبم/......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 23:7  توسط بیتا | 

کنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام

پای مرا دوباره به زنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوس های رنگ رنگ
بندی دگر دوباره به پایم نیفکند

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 0:53  توسط بیتا | 

سیاوش کسرایی:

بر سرزمین سوختگی 

پنداشتند خام
 کز سرگشتگان که پی ببرند و سوختند
 من آخرین درختم از سلاله جنگل
 آنان که بر بهار تبر انداختند تند
 پنداشتند خام که با هر شکستنی
قانون رشد و رویش را از ریشه کنده اند
خون از شقیقه های کوچه روان است
در پنجه های باز خیابان
گل گل شکوفه شکوفه
 قلب است انفجار آتشی قلب
بر گور ناشناخته اما

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 21:25  توسط بیتا | 
 یک طنز قدیمی اما جالب از اسی دلتا:

چت بال:

با خودش میگفت؛ چه خوب شد که این دختره ی چشم بادومی برای تعطیلات آخر سال رفت پیش ننه باباش. خداوکیلی عینهو سیریش میمونه. حالا میتونم یه نفس راحت بکشم. همینجور که داشت با خودش حرف میزد, دید که نا خود آگاه نشسته پشت کامپیوتر و رفته توی کار اینترنت و چت و آره واینا.رفت توی چت روما. چند تا پیام گذاشت, ( یه دخترخانوم ناز18تا20ساله از ایران یا کره هست برای فرند شیپ؟). چند بار تکرار کرد. کسی تحویل نگرفت. یهو یکی پیام داد,

جعفر زیگیل آندرلاین قزوین- دینگ , دینگ, زن من میشی؟

افشین آندر لاین دودره- برو گم شو مرتیکه ی چشم چرون. من خودم آخرشم.

دوباره یه پیام داد؛( یه دختر خانوم................) باز کسی تحویل نگرفت.

همینجوری که داشت توی چت روم چرخ میزد یه دفعه چشمش به یه آیدی افتاد.( نیکی آندرلاین خوش دماغ). خوشش اومد. بی اختیار رفت روی آیدی مورد نظر .

افشین آندرلاین دو دره- دینگ, دینگ

دوباره دینگ, دینگ

نیکی آندرلاین خوش دماغ- واه چه خبرته مرتیکه. مگه از پشت کوه اومدی. وقتی جوابتو نمیدم یعنی دارم با چند نفر دیگه میچتم, یا اینکه از استیل تو خوشم نیومده اصلا".

افشین آندرلاین دو دره-خواهش میکنم. التماس میکنم. خیلی ازت خوشم اومده

نیکی آندرلاین خوش دماغ- واه, خدامرگم بده . از چی چی من خوشت اومده مرتیکه. تو که از من چیزی ندیدی.

افشین آندرلاین دودره –عجب آیدیِ نازی داری. آدم حالی به حالی میشه.

نیکی آندرلاین خوش دماغ-راست میگی؟ آیدیِ تو هم قشنگه جیگر. راستش منو یاد یه نفر نیندازه.

افشین آندرلاین دو دره- اتفاقا" آیدیِ تو هم منو یاد یه نفر میندازه. یادش بخیر. چقدر اذیتش میکردم.

افشین آندرلاین دودره- اصل پلیز

نیکی آندرلاین خوش دماغ- ----------------------

افشین آندرلاین دودره- دینگ, دینگ, دینگ

نیکی آندرلاین خوش دماغ- زهر مارو دینگ. گفتم که سرم شلوغه........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 17:0  توسط بیتا | 
 بی تو اَم اما از تو سرشارم!
بی تو در خواب ُ با تو بیدارم!
رنگِ چشمانت، رنگِ دلتنگی!
خسته ای از این آدمک سنگی!
کهربایی تو، من پَری در باد!
تو همه شعری، من همه فریاد!

آخرین بانو! سایه را بشکن!
شوق ِ بودن را، زنده کن در من!
آخرین بانو! رنگ ِ رؤیا باش!
بهترین فصل ِ قصه ی ما باش!

از نگاه ِ من، بهترین نامی!
خسته از راه ِ بی سرانجامی!
آخرین عاشق، آخرین همراه!
از شب ِ یلدا، پُل بزن تا ماه!
حجم ِ آغوشت، وسعت ِ دریاست!
بی تو این عاشق، قایقی تنهاست!

آخرین بانو! سایه را بشکن!
شوق ِ بودن را، زنده کن در من!
آخرین بانو! رنگ ِ رؤیا باش!
بهترین فصل ِ قصه ی ما باش
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 23:56  توسط بیتا | 

در عکس چشمان تو
خواب های من پیداست .
در شبیه پوست من
شب ها
چیزی شبیه خواب های تو می چرخد
هر شب به خواب هایم بیا
تا عکسمان هی به هم شبیه تر شود


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 23:8  توسط بیتا | 
سیاوش کسرایی:

پرستوها در باران

 عطر طراوت بود باران
 آغوش خالی بود خاک پاک دامان
 اما ستوه از دست بسته
اما فغان از پای دربند
چشمان پر از ابراند یک شام تاریک
 واندر لبان خورشید لبخند
 آن یک درودی گفت بردوست
 این یک نویدی را صلا داد
تا سرب و باروت
بر ناتمام نغمه هاشان نقطه بنهاد
 عطر جوانی شست باران
آغوش پر آغوش عاشق ماند خاک سرخ دامان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 22:44  توسط بیتا | 

رهی معیری:

رسوای دل: 

همچو نی می نالم از سودای دل
 آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
 آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 20:11  توسط بیتا | 

خودت گفتی که وعده در بهار است / بهار آمد دلم در انتظار است

بهار هر کسی عید است و نوروز / بهار عاشقان دیدار یار است . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 22:33  توسط بیتا | 
از اسی دلتا:

هشتاد و هشت:

با هزاران شاید و اما گذشت --- سال پُر تاب و تبِ هشتاد و هشت

سال آتش,سال دود و انفجار--- سال بحث و های و هوی و انزجار

بحث های داغِ پایِ مَنقلی ---   کودتا و سبزهای مخملی

شک و شبهه, اتهام و التهاب --- گرد و خاکِ چهره های انقلاب

سال کینه, تهمت و دِقِ دلی --- سال زندان, گازهای فِلفلی

انتخابات و حضور بی نظیر --- روز بعدش استخوانهای خمیر

حرف جمهوریت ناب و نوین --- آه و ناله در شبانگاهِ اوین.........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 22:11  توسط بیتا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من بیتا هستم. عاشق شعر و ادبیات و سینما و فوتبال!!!!!

پیوندهای روزانه
پنجره فولاد
مختصری درباره محمدرضا شجریان
مختصری درباره شهرام ناظری
محمد نوری
میخواد چیکار؟
حسین پناهی
مریم حیدرزاده
قلندرنامه
حمیدمصدق
تصورنامه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته اوّل مرداد 1390
هفته چهارم تیر 1390
هفته چهارم خرداد 1390
هفته سوم خرداد 1390
هفته سوم آذر 1389
هفته دوم آذر 1389
هفته اوّل آبان 1389
هفته چهارم مهر 1389
هفته دوم مهر 1389
هفته اوّل مهر 1389
هفته چهارم شهریور 1389
هفته سوم شهریور 1389
هفته دوم شهریور 1389
هفته اوّل شهریور 1389
هفته دوم خرداد 1389
هفته اوّل خرداد 1389
هفته چهارم اردیبهشت 1389
هفته اوّل اردیبهشت 1389
هفته چهارم فروردین 1389
هفته سوم فروردین 1389
هفته اوّل فروردین 1389
هفته چهارم اسفند 1388
هفته سوم اسفند 1388
هفته اوّل اسفند 1388
هفته چهارم بهمن 1388
هفته دوم بهمن 1388
هفته اوّل بهمن 1388
هفته چهارم دی 1388
هفته دوم دی 1388
هفته اوّل دی 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
آرشيو
پیوندها
فریدون مشیری
ایران ساکر
فاطمه معتمدآریا
اسی دلتا
گالری عکس هنرپیشه ها
لغت نامه دهخدا
نیکی کریمی
محمدرضا گلزار
مهناز افشار
الناز شاکردوست
پرویز پرستویی
درباره ی خسرو شکیبایی
بهرام رادان
كورش
مشاهیر و نام آوران
گروه عشق نفرتی
chelsea
شعر گنا باد
بارگاه عشق
من یک زن هستم
پسرتنها
دنیای زیبای من
دلتنگيها
کاغذی واسه تنهاییم
حمید اسپایدر
اس ام اس های جالب
عکسهای جدید
GROUP AKROBAT ARIAN
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM